زمین
این روزها یاد گرفته ام که زیر پایم را نگاه نکنم و راه بروم! حتی یاد گرفته ام با چشمان بسته راه بروم! نمی دانی چقدر بی دردسر است زندگی بدین گونه!
گاهی از هر طرف صدای تشویق می شنوم!
فکر می کنم که خدا زمین را آفرید تا انسانها بر روی آن قدم بردارند! همه جا را مستحکم کرد تا با چشمان بسته هم بتوان گام برداشت.
بماند بقیه اش برای بعد...
زنگ ۱۲.۳۰ به صدا درآمد!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
خواب واقعی
تا حالا شده خواب ببینی؟؟؟؟؟خوابت تو بیداری اتفاق بیفته؟؟؟بعضی موقعها راحت میگی چه جالب قبلا اینو خواب دیدم....!!!!!!!!
ولی بعضی موقعها نمیتونی ازش بگذری....وتمام فکرت میشه اون...!!!!!!!
خیلی راحت تو این دنیا همه چیز درست میشه....و خیلی راحت ناخواسته خراب........ میگه بگو رفتم!.......باشه رفته...اینم خیلی راحت میشه گفت.....تموم شد........
نوشته شده توسط پدیده | موضوع: | لينک ثابت |
ستاره باران
آسمان که ستاره باران می شود باز هم منتظرم...

نوک پیکان روی دیوار لکه ی امیدم را پررنگتر میکند هر روز صبح!
و تو می دانی...
چراغ به دستم و مسیر روشن!
قصد آمدن نداری؟!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
حرفهای دو نفره!
یادش بخیر بچگیا...
دلامون ساده بود و بی ریا!
پدیده هم بچه بود! ( چه ربطی داره نمی دونم!!)
تنها غصمون گم شدن عروسکمون بود زیر بارون!
اما امروز کو بارون؟کو عروسک؟ کو بچه پدیده!؟!
بچه که بودیم...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
اکنون بزرگ شدیم از چشمهایمان می آید
بچه بودیم دل دردها را به هزار ناله می گفتیم و همه می فهمیدند
حال بزرگ شدیم و درددل را به صد زبان می گوییم و...
هیچچچکس نمی فهمد!!؟(پ)
........
با حضور افتخاری پدیده
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
آستین!!!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
روزهای آفتابی!
دیشب هم هوا سرد شده بود! یاد روزهای آفتابی افتادم!دل که می سپاری که آوازهای اطرافت به سمتی می روی که جان بسپاری! بهانه ها و لی برای ماندن بیداد می کنند! کم توقع و بی آلایش هم که باشی کاری از پیش نمی رود! بس که این دردسرها زیادند!
گیر یک دردسر که باشی بقیه را فراموش می کنی! فراموش کردن همانا و دردسر شدن همان!
دیشب هم هوا سرد شده بود! با برق روکش پوسترهای عمودی در نور یک لامپ کم مصرف!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
راه باریکه !
یاد یک راه باریک میان درختان کوچک و زنده ای افتاده ام که هدایتمان می کرد هرروز تا نبردی که برنده و بازنده اش را آدم بزرگ ها تعیین کرده بودند!
آدم بزرگ ها را نمی شناختیم و اینکه چگونه بزرگ شده بودند. حتی مشکوک هم نبودیم که شاید مجسمه باشند! یک مجسمه بی ریخت که هیچ کس جرات دست زدن به آن را ندارد! و چه ابهتی داشتند آن موقع!
یکروز موقع برگشت وسط همان راه باریکه ایستادم! تنها بودم! با پای برهنه! بهانه کردم که پاهایم میسوزد! گفتند جوی آب نزدیک است! یکی مان هم کفش دارد! گفتم بروید! می آیم!
به چیزهای زیادی فکر کردم! اینکه چرا من هم بادبادک نداشته باشم! در حالی که بهتر از همه درست می کنم! مدت ها بود که دنبال سوسک طلا ندویده بودم! فقط به این خاطر که یکبار خون دماغ شده ام!در حالی که اینجا زخم پاهایم فرصت ترمیم ندارد!
دویدم و به پاهایم اعتنا نکردم! تا لب جوی آب! به یک باره هر دو پایم را فرو کردم در آب ! آنقدر سوخت که گفتم شاید آخرین باری باشد که این مسیر را می روم!
و باز هم یک رگه خون که بارها دیده بودم و بعد از آن هم بارها دیدم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
خواب آلوده!
امروز در امتداد گذشته بود! ولی آرامتر انگار ! خبری از خروش و جوشش نبود! شاید هم هنوز دما بالا نرفته بود!
انگار سال ها می گذشت امروز از آخرین باری که همه جوش و خروشم به یکباره سرد شد! چقدر زود تمام شد احساس شیرین و سرد یک همراه! زنده که باشی فرقی نمیکند گاهی که چقدر دیر خوب شوی ویا چقدر کم! خوب شدن امیدواریست و من امیدوارم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
سایه


نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آسمون
غرش آسمان زمینه سکوت بی انتهای طوفان ماست! و بعد بهترین لحظات برای پی بردن به احساس کوچک یک سقوط! آرامش و مفهوم در ابدیت حل شدن! لبخند یک دروغ سر به زیر!
آنچه خواندید قسمتهایی از نوشته یک در مفهوم مانده پس از حل شدن است!

